شمارهٔ ۵
گر اول آتش عشق آسان نمود ما رازد یک شرر بر آورد از سینه دود ما را
آرام و خواب از ما ای همدمان مجوییدرفت آنکه چشم راحت خوش می غنود ما را
شام وصال را مه خوشید بود از هجردر روز تیره افکند چرخ حسود ما را
بس دیر اگر میسر شد بزمگاه معشوقزانجا فلک برون راند بسیار زود ما را
زین سان که وصل معدوم افتاد و هجر موجودنابود بهتر ای دل صد ره ز بود ما را
سنگ جنون فکنده در قتل کوشد امروزآن کاو بزنده داری شب می ستود ما را
از کفر عشق در دین شد رخنه ها که کردندصد گونه سرزنش ها گبر و جهود ما را
ساقی ز حد فزون ده می کز ملال دورانهر دم ملال دیگر در دل فزود ما را
فانی چسان توان بد در شهر بند هستیچون ره به نیستی ها هجران نمود ما را