شمارهٔ ۴۸ - در طور خواجه
منم و میکده و مغبچه مست امشبهر دم از مستی او داده دل از دست امشب
چون پری هر نفس از جلوه مستانه اوکرده چون اهل جنون نعره پیوست امشب
دست چون طره گهی بر ذقنت کرده درازکه چو گیسو شده زیر قدمش پست امشب
ممکنم نیست خلاصی ز دو زلفش که شدستدل بهر حلقه ازان سلسله پابست امشب
شمع آن چهره چو پروانه وجودم را سوختتا نگویی اثر از هستی من هست امشب
بت ترسا میم از میکده چندان بنمودکه دل شیفته از ننگ خودی رست امشب
هوش تا روز چرا رو ندهد فانی رااین چنین کز کف آن مغبچه شد مست امشب