شمارهٔ ۴۷ - در طور مخدومی
به مستی در دلم گردد خیال روی یار امشبکه سازد هر زمان در گریهام بیاختیار امشب
به حالم شمع را گر دل بسوزد گو سر خود گیرکه در هجران مرا تا صبحدم اینست کار امشب
خیال آن پری دارد بدان حالم که میخواهدکه رو بر کوه و صحرا آورم دیوانهوار امشب
تماشا را شده همسایگان بر بامها حیرانکه این مجنون دگر از گریه گشته بیقرار امشب
اگر آب سرشکم غرقه سازد ناصحا از پندزبان کوتاه کن ما را دمی با ما گذار امشب
ملولم از حیات ای دل عجب کز کاروان عمرنخواهد بر غریبستان به عقبی بست بار امشب
مده جام شراب ای ساقی دوران که میخواهدکه از جسم حزین فرقت گزیند جان زار امشب
هزاران شب رسید ای فانی از هجران به روز امانبیند روی روز ار خود بود چون من هزار امشب