شمارهٔ ۴۹ - در طور خواجه
ما هم از بزم صبوح آمد برون مست خرابجلوه گر افتاد و حیران چون ز مشرق آفتاب
رفت اهل انجمن هر سوی چون انجم فروچشمشان شد صبحدم چون چشم نرگس مست خواب
او مرا چون دید سرمستانه کرده عربدهکرد با صد قهر لطف آمیز این نوعم خطاب
کای تو از ناقابلی مردود بزم خاص مابلکه از بی طالعی افتاده در هجرت عذاب
جای آن دارد که بر فرق تو رانم تیغ قتلتا که از خونت همه روی زمین گردد خضاب
در چنین صبحی که بود احباب با ما باده نوشتو شده غایب مگر زین بزم بودت اجتناب
من نهاده با هزاران لرزه عارض بر زمینبر زبانم صد سخن اما که را حد جواب؟
دید چون وقتم دگرگون گشت و حال از دست رفتخنده زد وانگه ز ساقی جست یک جام شراب
گفت ای فانی بگیر این می ز دست ما بنوشچون که نوشیدم سوی ملک عدم کردم شتاب