شمارهٔ ۴۳ - مخترع
ز تب مباد صداعی بدان جوان یاربکه صدقه سرش این پیر ناتوان یارب
ز هجر یارب و افغانم از فلک بگذشتتوام خلاص نمایی ازین فغان یارب
رسید یا رب من شام غم به مجمع دیرچه باشد از تب من بشنود از آن یارب
ز دیر مغبچه ای مست شد برون سوی شهرز اهل زهد بدیر امینش رسان یارب
شدن به کوی ریا شیخ را خوش است مبادمرا بجز روش کوچه مغان یارب
چو سرکشی است طریق ریا سر فانیشود به دیر فنا خاک آستان یارب!