گنج

شمارهٔ ۴۲ - در طور خواجه

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اب۸ بیت
شگفت چون گل رخسار ساقی از می ناببنای زهد من از سیل باده گشت خراب
مرا که نقد دل و دین برفت در سر میز نام و ننگ درین کهنه دیر خود چه حساب
بنوش باده و دیوانه باش در عالمکه بهر عالم دیوانگی است بزم شراب
جوانی است و خمار و بهار و آتش عشقبیار می که جنون را تمام شد اسباب
چو امن خواهی ازین کارگاه پر آشوبمیا ز میکده بیرون و باش مست خراب
اگر خراب بود خانه جهان چه عجبکه دید خانه که آباد ماند بر سر آب!
بباید آخرش اندر سر قدح رفتنهوای باده به سر هر که را بود ز احباب
اگر فنا شدنت میل هست چون فانیبرویت آنچه رسد از سپهر روی متاب