گنج

شمارهٔ ۴۱ - مخترع

ساقیا باده چو ریزی به قدح بهر طربکی طربناک شوم گر نرسانیش به لب
عجب آن نیست که از لعل تو یابیم حیاتبی لبت اینکه بود زندگی اینست عجب
زر خرید تو بود یوسف مصری در حسننسبت بنده بشه نیست بجو ترک ادب
طلب نقطه موهوم دهانت کردمخردم گفت که آنجا که نباشد مطلب!
عرق آن ذقن است آب خضر کز لب اوگشت مایل به ترشح سوی چاه غبغب
عقل کز عشق گریزد چه تعجب باشد؟پیر عقل است بر عشق چو طفل مکتب
ز قلندروشی است این سر و پا برهنگیکفش و دستار به می جمله کزو شد امشب
سبب رفعت دونان ز فلک جستم گفت:سبب این دان که نیارند ز ما جست سبب
زند میخواره که در دیر شرابش قوت استقربتش جستن فانی است ز قرب مشرب