گنج

شمارهٔ ۴۰

قافیه: اب۹ بیت
دل چو آید از فروغ برق آن عارض به تابسوی خورشید آورد رو چون به سایه ز آفتاب
دل چو در گلشن فتاد از کوی او شد مضطرببر زمین خشک ز آنسان کوفتد ماهی ز آب
از خیال طره وی می طپم در بیخودیچون کسی کز خواب آشفته جهد هر دم ز خواب
جانب هر کس کنی تعجیل الا سوی منگرچه باشد عمر را با هر کسی یکسان شتاب
پاره کن دل را که نقش آن عذار آید برونگل کشاده به بود گر غنچه باشد در نقاب
حلقه های زلفت از عارض همی تابند سرمثل اهل کفر کز ایمان نمایند اجتناب
قطره خوی بر لبت بیش آردم در دل طربمزج آب آری فزون سازد نشاط اندر شراب
ساقی از جام لبالب زایلم کن هوش از آنکبه که هم مست خراب افتم درین دیر خراب
گر همی خواهی که هر دم معنی ای رو آردتفانیا از خاک پای اهل معنی رو متاب