گنج

شمارهٔ ۴۴ - اختراع

چون به دیر آمد ز بهر خم شکستن محتسبشد دل رندان چو چشم شوخ ساقی مضطرب
اجتناب افتاد اهل دیر را از وحشتشاهل دین نبود عجب گشتن ز شیطان محتسب
آفتش افکند در دور حریفان انقلابکش به جان آفت رسد از دور چرخ منقلب
شام هجران حمرت گردون چه باشد از شفقگر نگشته آتش آهم به گردون ملتهب
کامکاران را نکودان نیکوان را ارتکابآن چو نبود بد بود گشتن بدی را مرتکب
عاشقی و دردمندی پیشه کن ور نیستیخویش را با اهل درد عشق میکن منتسب
فانیا گر قطع صحرای فنا را طالبیبایدت از باطن پیر مغان شد مکتسب