شمارهٔ ۳۱ - تتبع شیخ
هرگه از تب زرد یابم گلعذار خویش رادر خزان رو کرده بینم نو بهار خویش را
در عرق افتد چو جسم ناتوانش بنگرمغرقه بحر بلا جان نزار خویش را
از حرارت چون شود نازک تنش در اضطرابکی توانم بست چشم اشکبار خویش را
کاشکی تب خاله از لعلش به دندان برکنمتا کنم فارغ ز رنجش لعل یار خویش را
عمر من چه بود به عمر او فزایی ای سپهرتا حیات و جان فدا سازم نگار خویش را
روزگارم تیره شد از رنج آن مه کی شودتا دگر بینم صفایی روزگار خویش را
فانیا چون خوشترش یابی به رسم تهنیتبرفشان از جان به پای او نثار خویش را