شمارهٔ ۲۸ - مخترع
بعد عمری کافکند گردون به کوی او مراسیل اشک شادمانی هی برد زان کو مرا
گاه چشم آید گران در کفه عشقم ز غمکوه فرهادش اگر یک سو نهی یک سو مرا
رو به راهت بس که سودم هردو خونین گشت و ریشوه که سویت آمدن را نیست راه رو مرا
بوی مشکین طرهات تا در دماغ من رسیدگه کند بیحال و گه آرد به حال آن بو مرا
بس که آن بدخوی تیغ بیدریغم راند ساختزین رعایتهای مفرط همچو خود بدخو مرا
من که غرق میشدم ز اقبال پیر میکدهمحتسب این دم کجا یابد به جستوجو مرا
فانیا نابودم اندر یار و باشد جای شکرکز غم و شادی مبرّا ساخت عشق او مرا