گنج

شمارهٔ ۲۷۹ - مخترع

ای شب غم چند در هجران یارم می‌کشیزنده می‌دارم ترا بهر چه زارم می‌کشی
خونم ای گردون بحل بادت اگر از روی لطفزیر پای رخش آن چابک‌سوارم می‌کشی
اختیارم نیست در جان دادن اندر پیش توگرچه از مستی تو هم بی‌اختیارم می‌کشی
روی از می کرده گل گل می‌نمایی با خسانمن که نالان بلبلم زان خار خوارم می‌کشی
ساقیا هر چند کز می‌توانی زنده ساختلیک ز استغنا در اندوه خمارم می‌کشی
آتش دل نیز خواهی کشته کرد و زان سببمردم ای قاتل به تیغ آبدارم می‌کشی
از برای کشتنم داغ فراقت بس نبودکز پی وصلت به داغ انتظارم می‌کشی
اینکه ماندم زنده بی‌روی تو جانا زین حیاتچونکه دانی پیش رویت شرمسارم می‌کشی
از تو شد ای عشق فانی زان فنا کندر فراقسوزیم پنهان و در وصل آشکارم می‌کشی