شمارهٔ ۲۷۸ - تتبع شیخ کمال
به عشقت من خسته را سوختیخسی را به برق بلا سوختی
ز شوق لب و خالهایت به روبه جان حزین داغها سوختی
دلم را چو آواره کردی به ظلمنمیدانمش تا کجا سوختی
دلم را که از دردت آزرده بودهمانا ز بهر دوا سوختی
ز عشقت نیاسود بیچاره دلکه تا کردیش مبتلا سوختی
چهها آمد از چشم و رویت به دلکه یا ساختی خسته یا سوختی
به هرکس که آتش زدی سوختمدر آتش زدنها مرا سوختی
به جورم چو از خود جدا ساختیبه داغ جدایی جدا سوختی
ازان فانی از خویش یکباره رستکه او را به داغ فنا سوختی