شمارهٔ ۲۷۷ - تتبع سلطان حسینی
از من آواره در کویت فغانی ماندهبی نشانی رفته و از وی نشانی مانده
خان و مان در کوی تو درباختم بنگر کنونخان و مان گمگشته و بیخانمانی مانده
گرچه مردم در سر کوی وفا اینهم بس استطعنه گر بهر سگانت استخوانی مانده
ناسح افسانه فرهاد و مجنون شد دلمزانکه در هر کوی از وی داستانی مانده
همرهان رفتند و من نالان به حال خویشتنچون سگ گم گشته ای کز کاروانی مانده
مرهم وصل از قدح خواهم که در پیرانه سرداغ هجرم در دل از عشق جوانی مانده
ساقیا هر می که پیمودی به فانی در نیافتلطف فرما کین زمان رطل گرانی مانده