شمارهٔ ۲۷۵ - اختراع
پیمانهٔ مِیْ جویان، رفتم سوی میخانهبیرون نروم زانجا، پر ناشده پیمانه
شیخان مناجاتی، رندان خراباتیجویند ترا جانا، در کعبه و بتخانه
در میکده سر مستم، از ننگ خودی رستمنوشم قدح باده، با نعره مستانه
شد جام مِیَم قاتل، جز این چه کند حاصل؟چون یار قدح دارد، با عاشق دیوانه
واعظ به سر منبر، گوید همه از کوثرمن مست و بَرَد خوابم، زین بلعجب افسانه
تو هم گل بستانی، هم شمع شبستانیهم روز منت بلبل، هم شب شده پروانه
فانی سخنم بشنو، جویای خرابی شودر گنج نشد معمور، کس ناشده ویرانه