شمارهٔ ۲۷۳ - مخترع
نگار ترک تاجیکم کند صد خانه ویرانهبدان مژگان تاجیکانه و چشمان ترکانه
مرادم این بود تا چشم خود بر زلف او مالماگر خواهی که او را سازم از مژگان خود شانه
بخواهد مرغ دل را سوخت آخر بال و پر یک شبز بس گرد سر آن شمع میگردد چو پروانه
بنای عشق را در دل شکاف سینه در باشدالفها پهلوی هم بر درش خطهای دندانه
کشم خود را ز بهر سایه هردم زیر دیواریچو افتاد از نم تفهای آهم سقف کاشانه
گرت تیره است خلوت رو سوی پیر مغان ای شیخکه باشد از فروغ باده روشن کنج میخانه
به جرم دین بتی بربسته گرداند به زنارمچو بخشد نقد دین را گیردم از بهر جرمانه
به من پیمانه ده ساقی چو با رندان دهی ساغرخم می را ولی بهر دل من ساز پیمانه
نصیحت گوی فانی هم ز آیین خرد دور استکسی کش عقل باشد کی درآمیزد به دیوانه