شمارهٔ ۲۷۱ - مخترع
چو آتشی است لب لعل پر فسانه اوزبان به عشوه برآوردنش زبانه او
بهانه در دم قتلم اگر کنده چه زیانبه نقد می کندم قتل چون بهانه او
شهی است باده فروش و خزانه میخانهز لعل پر خم بسیار در خزانه او
خوش است بحر می آنسان که عقل یارد شدازین کرانه او تا بآن کرانه او
مطیع پیر مغان گرد پس مگو که چه کردهوای مغبچه و باده مغانه او
مشو فریفته زلف و خال شاهد دهرکه جست طایر زیرک ز دام و دانه او
چو فانی آنکه نشانی به دوست برد ایدلدرین جهان نتوان یافتن نشانه او