شمارهٔ ۲۶۳ - مخترع
کهنه سفال میکده کآئینه صفاست اینپر می صاف اگر شود جام جهان نماست این
جام جم است اگر بود و آئینه سکندریاین چو بجای هر دو شد بین شرف کجاست این
من به فراق جان دهم او به وصال خلق جاندر ره عشق این چنین ظلم کجا رواست این
وصل نداشت مغتنم دل به فراق اسیر شدهر که نگفت شکر آن عاقبتش سزاست این
من به بلای مهر او خاک ولیک هر دم اوگشته بلای دیگری وه چه عجب بلاست این
جان به بهای بوسه ای برد چو خواستم بگفتروزی ادا بخواهمش کرد عجب اداست این
فانی اگر قدم زند شیخ مرو به ناز عجبصومعه ای ریا مدان بادیه فناست این