گنج

شمارهٔ ۲۵۲ - تتبع خواجه

بپوشان روی خویش از خرقه پوشانبه رندان باده نوش آنگه بنوشان
در آتشگاه سودای تو سوزندریایی دلق خود را خرقه‌پوشان
ردای رهن ما برمی‌فکندندز بهر باده‌پالا می‌فروشان
خروش از می خوش است ای دل ازان بیشکه کم کردیم در کوی خموشان
فتاد اندر دل دُردی‌کشان جوشچو درد باده در خم گشت جوشان
خمارم سوزد ای ساقی کرم کنز آب باده این آتش‌فروشان
ز رندان منصب فانی به هر بزمبه دوش خود کشیدن شد سبوشان