شمارهٔ ۲۳۸ - مخترع
در دیر زار مغبچه شوخ مهوشمکز هجر او چو خال عذارش بر آتشم
شام فراق از طرف کوی او وزیدباد صبا و کرد چو زلفت مشوشم
نقد دلی که بود چو ترکان ظلم خویاز کف کشید و بردمان شوخ دلکشم
مجروحم از سپهر و غشی های او بدارساقی برغم او قدح صاف بیغشم
طعنم ز زاهدی مزن ای پیر می فروشهر چند پر کنی قدح باده در کشم
گردون اگر بود خوش و ناخوش چه غم چو منز اقبال فقر هر چه به پیش آیدم خوشم
فانی اگر ز آدمیان گشتهام ملولعیبم مکن که واله شوخ پریوشم