گنج

شمارهٔ ۲۳۷ - تتبع شیخ کمال

قافیه: شم۷ بیت
گفت راهم را بروب آن سیمبر گفتم به چشمگفت دیگر ره بزن آبش دگر گفتم به چشم
گفت اگر روزی ز زلف دور ماندی و جداگریه می‌کن ز اول شب تا سحر گفتم به چشم
گفت اگر بر یاد لعلم باده گلگون خوریکاسه‌ها پر ساز از خون جگر گفتم به چشم
گفت اگر خواهی به رویم چشم خود روشن کنیاز همه خوبان بکن قطع نظر گفتم به چشم
گفت اگر یابد ز شام هجر چشمت تیرگیساز از شمع رخم نور بصر گفتم به چشم
گفت با چشمت بگو کز خاک ره توسنمنور یابد سرمه را منت مبر گفتم به چشم
گفت فانی چونکه اهل عشق سوی مهوشانبنگرند آن دم تو سوی ما نگر گفتم به چشم