شمارهٔ ۲۳۵ - مخترع
ای کافر بد مست که بردی دل و دین همجان نیز فدایت مگذر غافل ازین هم
آن طره بگوش تو سخن گوید و ابروخم بهر شنیدن ز کمین حال چنین هم
نقش عجب و صورت مشکل که ز حسنتنقاش ختا هم زد و صورت گر چین هم
ای پیر مغان بار دگر توبه شکستیمیک رطل گرانم ده و در جرم مبین هم
صد حلقه انگشتری از تیر تو در دلدارم ز خط مهر تواش نقش نگین هم
فانی چه غم از جور چو عشاق بلا کشدارند عوض وصل گمان بلکه یقین هم