شمارهٔ ۲۲۲ - تتبع خواجه
اینکه خود را به در میکده عریان کردمخرقه را رهن شراب از پی رندان کردم
دوش یک جرعه ام احسان ننمودی هر چنداشک چون شمع فشاندم سپس افغان کردم
عمرها آنچه دل از علم و عمل جمع نمودهمه را در سر آن زلف پریشان کردم
خم چوگان فلک دست امیدم بکشیددست هر گه سوی آن گوی زنخدان کردم
بیم آتش مده از جرم می ام ای زاهدکانچه قسام ازل امر نمود آن کردم
خرقه چاک مرا بر صف تکمه شدستآن گره ها که به دامان و گریبان کردم
پرتو مهر وصال از درو بامش افتادخانه دل که بسودای تو ویران کردم
دل که گمره شده بود از هوس جنت و حوربازش از یاد وصال تو پشیمان کردم
وصل اگر بایدت از خود بگذر ای فانیبین که چون قصه مشکل به تو آسان کردم