شمارهٔ ۲۱۵
منور است به روی تو دیده جانممعطر است به بوی تو کنج احزانم
ازان زمان که ترا یار خویش دانستمبه یاریت که دگر خویشرا نمیدانم
صبا مساز پریشان شکنج طره یارکه از تخیل آن دل شود پریشانم
چسان برون روم از دیر ای مسلمانانکه حرف مغبچگان گشته نقد ایمانم
مبین به میکده ام مست و آستین افشانکه آتسین به کریمان عالم افشانم
جنون و بیخودی عشق عالمی دگرستبه عقل یافتن آن نباشد امکانم
کجاست گردش ساغر درون میخانهکه من به گردش این کارخانه حیرانم
حدیث توبه و تقوی ز من مجو ای شیخچگونه دعوی کاری کنم که نتوانم
مجو به خانقه زاهدانم ای فانیکه من به دیر فنا خاک پای رندانم