گنج

شمارهٔ ۲۱۴ - مخترع

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انم۸ بیت
زهی از جلوه بالای رعنایت بلا بر دلز هر یک تار مشکین طره‌ات صد ابتلا بر دل
چنان کز کثرت باران نیسان بشکند غنچهکشاید از تو هر چند آیدم تیر جفا بر دل
چو روز آید شود طغیان او در عشق صد چنداناگر چه منع را هر شب کنم صد ماجرا بر دل
دل و چشمم هلاکت گشته و تو جلوه گر در چشمروا نبود که این بیداد را داری روا بر دل
فلک اهل وفا را چون همیشه دارد آزردهخوشم زان بی‌وفا آزار گر آید مرا بر دل
ز روی مردمی رطل گرانم دار ای ساقیکه از نامردمان دهر دارم غصه‌ها بر دل
به چشم رحمت و دلسوزیم بینی اگر دانیکه از هجرت چه‌ها بر چشم من آمد، چه‌ها بر دل
عجب نبود رسیدن در حریم باقی ای فانیاگر خود گفته‌ای قطع بیابان فنا بر دل