گنج

شمارهٔ ۲۰۴ - تتبع خواجه

کوثر و حور ز گلزار جنان ما را بسباده و مغبچه از دیر مغان ما را بس
طوبی نسیه ترا زاهد خودبین که به نقدسایه رفعت آن سرو روان ما را بس
عالم از اهل عنان گیرد و از کهنه و نوباده کهنه و آن تازه جوان ما را بس
چند گویی که ز افلاک به جان آفت‌هاستغمزه شوخ مهی آفت جان ما را بس
ما کجا وصل کجا اینکه دل و جان باشدبه غم هجر تو خرسند همان ما را بس
آتش عشق تو چون ز اهل محبت جویندبر جگر داغ وفای تو نشان ما را بس
چه غم آلودگی می چو درآید در موج؟بهر غفران تو یک قطره ازان ما را بس
ای صبا هر یکی از اهل وفا را یاریستیاری و مهر فلانی به جهان ما را بس
فانی از خلق بریدن سبب خوشحالی‌ستباش خوشحال که این سیرت و سان ما را بس