شمارهٔ ۲۰ - تتبع خواجه
نسیم صبح بگو آن نهال رعنا راکه باغ عمر خزان دیده از تو شد ما را
به یک قدح که کشیدی ز آب آتش رنگچه آتشی که زدی عاشقان شیدا را
شدم به زهد قوی غره و ندانستمکه روزی عشق به عجز افکند توانا را
تو ای جوان که شکیبا ز خیل عشاقیترحمی بکن این پیر ناشکیبا را
فروز مشعله حسن از آتش عشق استمدار حیف ز اهل نظر تماشا را
لبت چو آب حیات است زانکه پیشش نیستبه گاه نطق ره دم زدن مسیحا را
بیا که حاصل کونین برگ کاهی نیستبه کوی میکده رندان بادهپیما را
به جان قبول کنم هرچه شیخ فرمایداگر نه منع کند عشق و جام صهبا را
فتاد فانی بیخانمان به رسواییچو دید بزم خراباتیان رسوا را