گنج

شمارهٔ ۱۹۶ - مخترع

سحر وزید نسیم طرب فزای بهارکه گشت باعث می خوردنم هوای بهار
سپه کشید سوی باغ و بین به لاله که شدبه میل و شقه یاقوت گون لوای بهار
به از بهار چو فصلی برای عشرت نیستز مدح فصلی سازم ادا برای بهار
بهار نقد لطافت فدای یاران کردکه نقد جان چو ما بیدلان فدای بهار
بهار گرچه زداید غم از دل اما هستتموّج می سوهان غم زدای بهار
گشاد غنچه به گلبن ز حد برون چو سحروزید سوی چمن باد دلگشای بهار
اگر به مرده دمد جان عجب مدار که هستنسیم روح در انفاس مشکسای بهار
غنیمت است بهار جوانی از پی عیشکه تا بهار جوانی بود چه جای بهار
بهار عمر غنیمت شمار ای فانیفناش ار چه که زودست چون فنای بهار