شمارهٔ ۱۹۰ - در طور خواجه
صوفی ز میم واقف اسرار نهان کردمن نیز چو نوشم به کنم آنچه توان کرد
جاوید سرافراز شد آنکس که سر خوددر دیر فنا خاک ره پیر مغان کرد
از خوابگه آمد بدرو گشت قیامتدل را که ز غرب آمده خورشید گمان کرد
پیر عجب آمد می دوساله که هر پیرکش همدم او یک دو نفس گشت جوان کرد
بر سوگ عروسان چمن ابر بهاریچون صرصر دی دید به صد لرزه فغان کرد
گفتم به دل افغان بکنی چونش به بینیهر چیز که گفتم نکنی دید و همان کرد
قطع ره هستی که عجب دور و دراز استفانی نه گر از خویش برون رفت چه سان کرد