شمارهٔ ۱۸۹ - تتبع خواجه
در سرم ذوق می عشق همان است که بودسر همان خاک ره دیر مغان است که بود
چون نشان پرسیم از دل که به صحرای فنابه همان قاعده بی نام و نشان است که بود
غمم از حد متجاوز شده از مخموریکه باین غمزده ساقی نه چنان است که بود
دل دیوانه بود شاد که آن رشک پریهمچنان از نظر غیر نهان است که بود
کی تواند دلم از دیر مغان بیرون شدکه همان مغبچه ای را نگران است که بود
دست در دامن پیران طریقت چه زنمکه دلم واله آن طرفه خوان است که بود
فانی اش جست به میخانه و گفتند که هستلیکنش در دل دیوانه گمان است که بود