گنج

شمارهٔ ۱۸ - تتبع میر

زهی از جام عشقت بی‌خودان را دوستگانی‌هاوزان رطل گران افسردگان را سرگرانی‌ها
نشانت یافت هر کو بی‌نشان شد هست ازان آتشبه هرسو داغ‌هایت بی‌نشانان را نشانی‌ها
به صحرای غمت آواره و بی‌خان‌ومان گشتمخوش آن آوارگی‌ها خرم این بی‌خانمانی‌ها
اگر در حلقه بزم سگانت ره دهد بختمز سرمستی کنم با شیر گیران سرگرانی‌ها
هر آن کو تا تواند ناتوانی در غمت ورزدتوانایان زبون او شوند از ناتوانی‌ها
به درس عشق آن شد که نکته‌دان کو لوح شست از غیردرین ره ساده‌لوحی‌ها به است از خرده‌دانی‌ها
مرا شد زندگانی سربه‌سر بر باد از هجرتخوشا آن‌ها که دارند از وصالت زندگانی‌ها
اگر تو حافظ فانی شوی از سهو در حمدتدر اقلیم سخن‌دانی کنم صاحبقرانی‌ها
زبانم گر کنی گویا به دستان‌های حمد خودچه خسرو بلکه با جامی کنم هم‌داستانی‌ها