گنج

شمارهٔ ۱۷ - تتبع مخدومی

ز ابر تیره برقی جست طرف کوهساران راکه روشن کرد هرسو شمع گل‌های بهاران را
چو نرگس جام زر بگرفت و لاله ساغر یاقوتصلای باده زد مرغ چمن پرهیزگاران را
تو نیز ای پیر دیر اندر چنین فصلی به سرمستیز کنج میکده سوی چمن کش می گساران را
فکن ای مغبچه از یک مغانه جام مرد افکنبه رقص آر اول شب تا سحر شب زنده داران را
صبوح عیش با یاران قدح خور نیست چون معلومکه یا بندت شب آینده یاران یا تو یاران را
درین صحرا ز باد حادثه هر سوی چون لالهبه خاک افتاده بین تاج غرور کامگاران را
به سر گرد فنا در زیر پهلو خار نومیدیز تاج و تخت جم آزاد دارد خاکساران را
سفال کهنه پر می ساز و جام جم بنه نامشدرو نظاره کن احوال دور روزگاران را
چو آخر جز فنا کاری نخواهد بود ای فانیدرین دیر فنا بگذار عیب جرعه‌خواران را