شمارهٔ ۱۶ - تتبع مخدومی جامی
منکه دارم از مژه بر دیده چندین خار راجمله در چشمم نروبم گر در خمار را
میفروش از لطف بنماید حریفان چاره چیستبهر می وجه کم و مخموری بسیار را
چرخ پر انجم شود از مکر شیخ اندر سماعچون بپوشد بخیه کرده فرقه پندار را
ترک دین و زهد چون فرمودیم ای مغبچهباز کن خشت خم و بگشا گره زنار را
دور ساغر را غنیمت دان که نقاش ازلکرده مبهم سر این نه گردش پرگار را
در خرابات مغان رندان دریا دل دهنداز پی یک جرعه می این گنبد زر کار را
عمر ضایع شد به لا یعنی پی آخر نفسیک نفس هم صرفه میکن بهر استغفار را
چون من آلوده جویم چونکه بگشادند بازبر رخ پاکان عالم پرده اسرار را
فانیا راه فنا نتوان به پندار و خودیقطع این ره بایدت بفکن ز خود این بار را!