شمارهٔ ۱۵ - تتبع مخدومی
بیروی تو شد تیره از اشک مرا شبهاروشن نشود شبها بیماه ز کوکبها
از تیرگی هجرت شد روز و شبم یکسانکز شب سیهم روز است وز روز سیه شبها
عشاق که از هجرت کردند تهی قالبباز از لب جانبخشت جان رفت به قالبها
بیقدر تو در بستان هر شاخ که پربرگ استماریست مرا کز وی آویخته عقربها
یک قطره می ای ساقی بس کرد میم لیکنزان می که ترا گردد آلوده به آن لبها
من مست شراب ای دل زهاد و غم کوثردوری بودم زیشان از دوری مشربها
در دیر مغان فانی یک جام خورد اکنونیک جام دگر خواهد با ناله یاربها