شمارهٔ ۱۴ - تتبع حضرت مخدومی
ای از بهار حسن تو بر چهرهام گلزارهادر سینه زان گلزارها دارم خلیده خارها
از نیش هجرش متصل کو رشته جانم گسلچون دوخت نتوان چاک دل زان سوزن و زین تارها
در کلبه غم گر برم آیی نیابی پیکرمبس خاک و خواری بر سرم کافتاده از دیوارها
از حمرت رخسار کی بتوان شدن همرنگ ویما را به خون او را به می چون رنگ شد رخسارها
چون زان بت آشفته خو آرم بسوی قبله روبسته چو از هر تار مو بر گردنم زنارها
بودم به عقل ذوفنون پیر خرد پیش از جنونطفلان دوانندم کنون در کوچه و بازارها
زین نظم نو چرخ کهن یکباره گو حیرت مکنفانی چو تعلیم سخن دارد جامی بارها