گنج

شمارهٔ ۱۳ - تتبع مخدومی نورا

سوزی‌ام ، تا برفروزی رویِ آتشناک راساز  آتش‌گیرهٔ آن شعله، این خاشاک را
از شکاف غنچه پنداری نمایان گشت گلگر ز چاک پهلویم بینی دل صد چاک را
گَردسان خیزد زمین، زان رو که در وقتِ خَرامجان دهد رفتار چون آب حیاتت خاک را
حاجب قصرت گرم راند عجب نبود که نیسترسم ماندن پیش شه دیوانهٔ بی‌باک را
ساقیا از محنت دوران ضمیرم تیره گشتباده دِه ، صیقل دهم آیینهٔ ادراک را
چون گدای دیر می‌نوشد بود صد گونه رشکاز سفالِ کهنهٔ او ، ساغرِ افلاک را
گر نه مقصودش می گلرنگ باشد دست صنعخوشه‌های لعل یاقوت از چه بندد تاک را
بندهٔ پیر خراباتم که جام جود اوسوزد از یک برق می صد خرمن امساک را
فانیا کار جهان جز غم نباشد باده نوشلحظه‌ای گر شاد خواهی خاطر غمناک را