شمارهٔ ۱۲ - تتبع مخدومی جامی
از تغار می چنان نوشم شراب ناب راکبر نتواند ز دریا آنچنان برد آب را
در جفا دارد قرار آن چشم و در بیداد خوابزانکه بردند از دل و چشمم قرار و خواب را
تا قیامت شام تنهایی بود در دیده خوابیک صبوحی مغتنم دان صحبت احباب را
گر وفا ز اهل زمان یابی شراب لعل نوشزانکه هرگز کس ندید این گوهر نایاب را
ایکه گویی در جوانی باده نوش اینک به بینمست در دیر مغان افتاده شیخ و شاب را
کشته ای آن چشم خونریزم که بهر قصد دینکرده جا در عین مستی گوشه محراب را
از در اهل جهان جستن مراد از فقر نیستوصل خواهی فانیا مسدود کن این باب را