گنج

شمارهٔ ۱۷۸ - تتبع خواجه

صبح تاب مه کزین عالی رواق افتاده بودبا مه خویشم صبوحی اتفاق افتاده بود
وه چه باشد هر کرا هرگز چنان صبحی دمدکافتابم در صبوحی هموثاق افتاده بود
گاه چشمم بر رخش از عین حیرت مانده بازگه سرم بر پایش از روی وفاق افتاده بود
از نشاط این چمن وصلی که ما را داد دستدر حریفان های و هوی طمطراق افتاده بود
نی غلط گفتم خیالست اینکه دیدست این مرادچون فلک با نامرادان در نفاق افتاده بود
گر دل سوزانم از فرقت همیشه تیره ماندکی سیاهی هرگز از داغ فراق افتاده بود
همچو داغ تازه فانی را ازان خورشیدرویکوکب اقبالش اندر احتراق افتاده بود