شمارهٔ ۱۷۳ - در طور میر
مه آتش پرستم آتش اندر جان غمکش زددر آتشگاه رسوایی به خان و مانم آتش زد
عجب نبود اگر غش کرده تا محشر فتد آنکاوز دست ساقی مهوش دو جام صاف بیغش زد
گر از دور جنون شد روزگارم تیره نبود عیبکه این آتش به من سودای آن شوخ پریوش زد
چو مرکب تاخت آن چابک سوار شوخ در میدانبه خلق دهر آتش از شرار نعل ابرش زد
دهد آب میش تسکین و لطف خنده ساغراسیری را که دوران شعله در جان مشوش زد
خوش آن رندی که در دیر مغان گر ساغر گردونز دست مغبچه در دست او افتاد یک کش زد
خوشی آن یافت ای فانی که دوران هر می ناخوشکه دادش او به فال فرخ و اندیشه خوش زد