شمارهٔ ۱۷۲ - مخترع
جان بخشد ار ساقی می گلرنگ در جام افکندلیکن کشد چون جلوه در رخسار گلفام افکند
گل در نظر خار آیدش از سرو صد عار آیدشهر کاو نظر بر حسن آن سرو گلندام افکند
چون عاشقان را باعث آرام و صبر دل شودصد اضطرابم در دل بی صبر و آرام افکند
هر شب من و دیر فغان تا روز آشوب و فغانآن مغبچه این حالتم از جلوه هر شام افکند
سالم نماند دین مرا کان شوخ کفر آئین مراصد رخنه از مژگان خود هر دم در اسلام افکند
چشم ار شود روشن ولی سوزد دل و جان سر به سرساقی چو عکس آتشینرخساره در جام افکند
فانی چو از زهد ریا در دوست نتواند رسیدبه باشد ار مردانه در راه فنا گام افکند