گنج

شمارهٔ ۱۵۴ - تتبع خواجه

بند گیسوی تو از دست رها نتوان کردگر جدا سازیش از بند جدا نتوان کرد
دم نگه دار مسیحا که به جز نوش وصالدرد مهلک چو شد از هجر دوا نتوان کرد
چو خرامی سوی ما گر نه فقیرم بینیجان چه باشد که به پای تو فدا نتوان کرد
قیمت لعل تو کردن نتوان جوهر روحجوهر روح بلی خاک بها نتوان کرد
مستم آن نوع که درد دل خود را بر یارآنچه در دل گذرد نیک ادا نتوان کرد
سجده در پیش بتان فوت نمودن نتوانزاهدا این نه نمازست قضا نتوان کرد
باده عشق ور بخیلی نبود راست ولیکجز به رندان خرابات صلا نتوان کرد
ای دل از نور یقین می‌طلبی سرمه چشمبه جز از خاک در میکده‌ها نتوان کرد
طلب وصل حرم هر که کند چون فانیروی دل جز به بیابان فنا نتوان کرد