شمارهٔ ۱۵۰ - مخترع
سوی گلشن رفتم و سرو خرامانم نبودگریه زور آورد کان گلبرگ خندانم نبود
ابرسان خود را هوایی یافتم هر سو بباغزانکه غیر از گریه و آشوب و افغانم نبود
خواستم دلرا به سر حد شکیبایی کشملیکن از اندوه هجران طاقت آنم نبود
ز اضطراب دل اگر کارم به رسوایی کشدقوت آنم که کردن صبر بتوانم نبود
سوی مسکن آمدن بایست بی آشوب لیکاین تحمل در دل بی صبر و سامانم نبود
با نگهبانان قاتل سر عشقم شد عیانزانکه از بدحالی آن ساعت غم جانم نبود
فانیا در هجر آن رشک پری معذور دارکین چنین دیوانگی ناکردن امکانم نبود