گنج

شمارهٔ ۱۴۹ - تتبع بعضی عزیزان

در میخانه کزو عقل پریشان آمدحلقه اش حلقه جمعیت رندان آمد
نخرامد سوی باغ نظرم سرو قدشکه گلش خون دل و خار ز مژگان آمد
بنده پیر مغانم که گدایان درشهر یک از وسعت دل قیصر و خاقان آمد
از می دور مناز وز خمارش مخروشکار دوران چو بهر لحظه دگر سان آمد
باز در شهر چه غوغاست همانا که دگرمست آن کافر بی باک به میدان آمد
رند و رسوا شو و آنگه سوی رندان بخرامکه به تقوی طرف میکده نتوان آمد
جانب اهل ریا صومعه را طوف مکنزانکه هر کس که شد آنسوی پشیمان آمد
بدرای از خود و احرام حرم بند از آنکنتوان جانب این بادیه آسان آمد
فانیا دیر فنا جای عجب دان که در اوکافر عشق شد آن کس که مسلمان آمد