شمارهٔ ۱۴۸ - اختراع
از فراقت رنج بی اندازه بر جانم رسیدبر دلم درد آنچه کردن شرح نتوانم رسید
وه که نتوان دوخت چاک پیرهن بر زخم زارزانکه صد بار از گریبان تا به دامانم رسید
پیکرم گشته گلستان جنون از خون و زخمسنگ ها کز کودکان بر جسم عریانم رسید
ز آه و اشکم نی زمین بلک آسمان شد هم ز جایآفرینش را چهار بنگر ز طوفانم رسید
ای مسلمانان یکی گفتن نیارم از هزارآنچه بر اسلام و دین زان نامسلمانم رسید
از ملالت های حسنش بود لرزان جان و دلبر دل و جان آنچه زو بودی خطر آنم رسید
جام دورم ساقیا برتر ز دیگر عاشقانزانکه رنج پر ز عشق و اهل دورانم رسید
هر گه اندر وادی هجرت نشاط آمد به دلکاروان غم پیاپی زان بیابانم رسید
دم مزن از وصل فانی شکرها آور به جایکز خیال دوست مقصود دلت دانم رسید