گنج

شمارهٔ ۱۵۱ - مخترع

سوی میخانه به رندان خبرم باز آیدگر سوی خانه مه نوسفرم باز آید
آن جگر گوشه اگر باز نیاید چه عجببارها گر سوی چشم از جگرم باز آید
پرتو مهر فتد بر سرم و سایه سرواگر آن نخل خرامان به سرم بار آید
وارهاند ز خمارم به در دیر اگرمی به کف مغبچه عشوه گرم باز آید
محتسب آمد و در صومعه مستم دانسترخت در دیر مغان گر نبرم باز آید
من که در چشم کشم خاک خرابات فنانقد کونین کجا در نظرم باز آید؟
به غضب گر بشد آن مه ز برت ای فانیباد باقی اگر از راه کرم باز آید