گنج

شمارهٔ ۱۴۵ - تتبع مخدوم

باز تیغ ظلم بر کف تندخوی من رسیدریخت هر سویی دو صد خون تا به سوی من رسید
هر چه از طوفان اشک من رسید اندر غمشبر همه روی زمین اول به روی من رسید
سنگباران فلک صد جا سرم را هم شکستسنگ بیدادش نه تنها بر سبوی من رسید
گرچه من دیدم ملالتها ز گفت و گوی خلقخلق را هم بس ملال از گفت و گوی من رسید
اینکه بر هر تار موی من زدی تیغ ظلمآن همه بر پیکر چون تار موی من رسید
حکم کشتن هر کرا فرمود آن سلطان حسنشحنه عشق از برای جست و جوی من رسید
فانیا در ضعف هجران تیغ آن بی‌باک بودقطره آبی که ناگه بر گلوی من رسید