گنج

شمارهٔ ۱۴۱ - تتبع خواجه

ز سر آب حیاتم می آگهی آوردبه کوی میکده خضرم به همرهی آورد
چنان که کشتی سایل سپهر بین ز هلالببزم دردکشان ساغر تهی آورد
می صبوح کشان جان به باد خواهم دادکه بوی دوست نسیم سحرگهی آورد
چه میکده است که درد سفال او در سرگدای را هوس افسر شهی آورد
برهن خرقه اگر عاقلی بیا می نوشکه شیخ جانب دیرش ز ابلهی آورد
چو خورد باده به خرگاه ماه من ناهیدز بهر بزم وی آهنگ خر گهی آورد
کمند زلف تو عشاق را به سلسله بستبه یک گره سوی ما رو به کوتهی آورد