شمارهٔ ۱۴۲ - تتبع خواجه
در دست پیر میکده گلرنگ باده بودیا عکس روی مغبچه در می فتاده بود
رفتم به دیر و شوکت رندان بساحتشاز هر چه در خیال درآید زیاده بود
پیر مغان نشسته به صد حشمت و جلالگردون بقد خم به درش سر نهاده بود
رندان مست هر یکی از رتبه رفیعبا اهل عرش چشم حقارت گشاده بود
هر سو ز حسن مغبچه شوخ و ساده رونقش دوصد خیال به دلهای ساده بود
پیر مغان اشارت جام میم نموداز حاصل حیات خود اینم اراده بود
فانی صفت به مغبچه جان ساختم فداپنداشتم که مادر دهرم نزاده بود