گنج

شمارهٔ ۱۳۳ - در طور شیخ کمال

قافیه: اشد۹ بیت
ملمع خرقه‌ام از وصله‌ها بادپالا شدبدان هیأت که گویی داغ‌های باده هرجا شد
وز آنها پاره ای دیگر بسان جامه کعبهبه بین کش دوخته بر روی محراب مصلا شد
چه عالی رتبه شد دیر مغان کز نام او مستیاگر یک پایه بالا جست بر نام مسیحا شد
مر زان مغبچه زاهد که ترک عشق فرمودیچو دیدش سبحه و سجاده زنار و چلیپا شد
جوانی دل ز دستم برد و عشقش می به دستم دادمرا پیرانه سر اسباب رسوایی مهیا شد
بآئین صلاح و تقویم آراست شیخ آوههمه بر باد رفت از دور چون آنشوخ پیدا شد
چه پرسی در خراباتم که نقد صبر و هوشت کوهم اول روز ز آشوب می و شاهد به یغما شد
مرا در خانقه زهد و خرد بس تیره میداردخوش آن رندی که در دیر مغان سر مست شیدا شد
نبوده وادی عشق و محبت را کران ای دلکه شد آواره‌تر فانی درین دشت بلا تا شد