شمارهٔ ۱۳۴ - مخترع
آن قلندروَش که سویش دل به پاکی میکشدپاکبازان را به کوی دردناکی میکشد
هر الف کو میکشد بر سینه از مستی و حسنراستان را دل به سوی سینه چاکی میکشد
زین سبب شادم که شاید تیغ او بر من رسدچون برش بر هرکس از بیوهم و باکی میکشد
چون طبیب عشق خواند نام بیماران هجرزین مرض بر نام من خط هلاکی میکشد
هرچه از دورانت آید شکر بهتر ز آنکه چرخجمله تیغ ظلم بر دلهای شاکی میکشد
بلای عشق ز مردم گریخت ای فانیولیک روی به ویرانه رهی آورد